من خود مرگم

مدتی بود که زندگی را زندگی کرده بودم.

نه فقط روزهای سختش را؛ روزهای خوبش را هم. به این نتیجه رسیده بودم که برای من، تفاوت چندانی میان قله و دره وجود ندارد. انگار هر دو در نهایت به یک سکوت ختم می‌شدند.

بعد با خودم گفتم:

«اگر زندگی را تجربه کرده‌ام، چرا مرگ را تجربه نکنم؟»

نه مرگِ جسم، نه پایان نفس کشیدن.

می‌خواستم مرگ را مثل یک اندیشه زندگی کنم.

از همان روز، هر فکری که به ذهنم می‌آمد، در نطفه قطعش می‌کردم.

ذهنم می‌خواست به گذشته برود؛ می‌گفتم:

«نه... به مرگ فکر کن.»

می‌خواست آینده را تصور کند؛ باز همان جمله را تکرار می‌کردم.

کم‌کم فقط یک جمله در ذهنم ماند:

«من خودِ مرگم.»

اول، این جمله فقط یک صدا بود.

بعد شد یک باور.

بعد شد یک سایه.

بعد دیگر احساس کردم این من نیستم که آن را تکرار می‌کنم؛ انگار جمله، مرا تکرار می‌کند.

دنیا تغییر نکرده بود.

آسمان همان آسمان بود.

آدم‌ها همان آدم‌ها بودند.

اما فاصله‌ای میان من و همه‌چیز افتاده بود؛ فاصله‌ای که اسمش را نمی‌دانستم.

با خودم زمزمه کردم:

«من زندگی را زندگی کرده‌ام. حالا می‌خواهم مرگ را زندگی کنم.»

نمی‌خواستم از مرگ فرار کنم.

نمی‌خواستم به مرگ برسم.

می‌خواستم آن‌قدر به او نزدیک شوم که دیگر میان ما مرزی نباشد.

می‌خواستم اگر روزی مرگ مقابلم ایستاد، احساس نکنم غریبه‌ای را می‌بینم.

می‌خواستم او مرا بشناسد.

شاید حتی از من حساب ببرد.

هر روز همان جمله را تکرار می‌کردم.

«من خودِ مرگم.»

گاهی احساس می‌کردم این جمله مرا از دنیا دور می‌کند.

گاهی احساس می‌کردم از ترس‌هایم چیزی باقی نمانده است.

گاهی هم شک می‌کردم که شاید فقط دارم در هزارتوی ذهن خودم قدم می‌زنم.

اما آزمایش را ادامه دادم.

نه برای اثبات چیزی.

نه برای رد کردن چیزی.

فقط برای دیدن اینکه ذهن انسان، اگر تمام عمرش را به یک پرسش گره بزند، تا کجا پیش می‌رود.

شبی، در تاریکی، احساس کردم کسی مقابلم نشسته است.

نه صورتی داشت.

نه صدایی.

فقط حضوری سنگین.

لبخند زدم و گفتم:

«سال‌ها بود دنبالت می‌گشتم.»

سکوت کرد.

دوباره گفتم:

«آمده‌ام زندگی‌ات را از تو بگیرم.»

باز هم سکوت.

بعد برای اولین بار این فکر از ذهنم گذشت که شاید تمام این مدت اشتباه می‌کردم.

شاید مرگ هیچ‌وقت موجودی نبوده که بتوان از او انتقام گرفت.

شاید تنها چیزی که روبه‌رویم نشسته بود، تصویر خودم بود؛ بخشی از وجودم که سال‌ها نامش را «مرگ» گذاشته بودم.

آن شب هیچ رازی بر من آشکار نشد.

هیچ پرده‌ای کنار نرفت.

فقط فهمیدم بعضی پرسش‌ها آن‌قدر بزرگ‌اند که انسان را تغییر می‌دهند، حتی اگر هرگز پاسخی برایشان پیدا نشود.

و من، هنوز در تاریکی، آرام تکرار می‌کردم:

«من خودِ مرگم...»

اما این بار، برای اولین بار، نمی‌دانستم دارم مرگ را صدا می‌زنم...

یا مرگ، مرا.

کامنت

گاهی بی‌هدف اینستاگرام را باز می‌کنم. نه برای دیدن عکس‌های قشنگ، نه برای خبر گرفتن از آدم‌ها. مدت‌هاست سرگرمی من چیز دیگری شده؛ می‌روم ببینم دوستانم چه چیزهایی را لایک کرده‌اند و زیر چه پست‌هایی کامنت گذاشته‌اند.

انگار هر لایک، یک جمله‌ی نگفته است. هر کامنت، تکه‌ای از حال آدم‌هاست که از زیر نقاب روزمرگی بیرون افتاده.

یکی که همیشه زیر پست‌های طنز می‌نویسد: «عالی بود، ترکوندی!» را می‌شناسم. اگر فقط صفحه‌اش را ببینی، فکر می‌کنی خوشحال‌ترین آدم دنیاست. اما من می‌دانم مدتی است با زندگی درگیر است. شاید همین چند ثانیه خندیدن، تنها سهمش از یک روز سخت بوده.

یکی دیگر، زیر هر پست موفقیت و مهاجرت، فقط یک قلب می‌گذارد. نه چیزی می‌نویسد، نه بحث می‌کند. اما همان قلب، برای من از هزار جمله بلندتر است. انگار دارد آرزویی را لایک می‌کند که دیگر توان گفتنش را ندارد.

یکی هم هست که همیشه زیر عکس گل و درخت می‌نویسد: «چقدر قشنگ...» قبلاً فکر می‌کردم عاشق طبیعت است. حالا فکر می‌کنم شاید فقط دنبال جایی می‌گردد که چند دقیقه از شلوغی دنیا فرار کند.

عجیب‌تر از همه، آن‌هایی هستند که اصلاً هیچ ردپایی ندارند. نه لایکی، نه کامنتی، نه استوری‌ای، نه واکنشی. انگار از دنیای مجازی حذف شده‌اند. راستش درباره حال آن‌ها کمتر تردید دارم. سکوت، گاهی بلندترین فریاد است.

اما آن‌هایی که هنوز در این اوضاع سخت، لایک می‌کنند و کامنت می‌گذارند، بیشتر ذهنم را مشغول می‌کنند. قبلاً خیال می‌کردم اگر کسی فعال است، حتماً حالش خوب است. امروز برعکس فکر می‌کنم.

شاید آن لایک‌ها، تلاش کوچکی برای زنده ماندن باشند.

شاید آن کامنت‌های خنده‌دار، آخرین سنگر آدمی باشند که نمی‌خواهد کسی بفهمد شب‌ها خوابش نمی‌برد.

شاید آن ایموجی‌های خندان، ماسکی باشند که هر روز با دقت روی صورتشان می‌گذارند تا کسی نپرسد: «خوبی؟»

هرچه بیشتر آدم‌ها را از روی ردپاهایشان نگاه می‌کنم، کمتر به ظاهرشان اعتماد می‌کنم.

فهمیده‌ام حال آدم‌ها را نباید از عکس‌های پروفایلشان پرسید؛ باید از چیزهایی پرسید که بی‌اختیار لایک می‌کنند، از جمله‌هایی که ناخودآگاه زیر یک پست می‌نویسند، از سکوت‌هایی که بین دو کامنت طولانی می‌شود.

این روزها اینستاگرام برای من دیگر شبکه اجتماعی نیست؛ اتاق انتظار بزرگی است که هر کس سعی می‌کند دردش را به شکلی پنهان کند.

بعضی‌ها با سکوت.

بعضی‌ها با خنده.

بعضی ها با کامنت....

و بعضی‌ها فقط با یک لایک ساده؛ لایکی که شاید بیش از هر فریادی، از حال واقعی‌شان خبر می‌دهد.

بی اعتقادی

یه روزهایی بود با کلی اعتقاد ولی نمیدونم این روزها هرچی میگردم اعتقادی پیدا نمی کنم
شاید اعتقاد نیاز به امید داره ، یه چشم انداز که بهت انگیزه بده
بدون هدف سوار ماشین میشم راه می افتم یاد اون روزهایی می افتم که آرزوی داشتن ماشین داشتم ولی این روزها تا مجبور نشم پشت فرمون نمیشینم دیگه حوصله رانندگی ندارم ، یادمه پدرم ماشین بهم نمیداد از روی سوئيچ ماشین یکی ساخته بودم که وقتی مسافرت میرفت من با بچه محل ها سوار می شدیم و میرفتیم دور دور ، لذت ماشین سواری به لایی کشیدن بود ، حالا از ماشین سواری هیچ لذتی نمیبرم شاید ماشین سواری هم حال خوش میخواد
خودم رو توی جاده میبینم اهمیتی نمیدم جاده کجاست حتی دوست ندارم نگاه کنم ببینم کدوم جاده هستم
ماشین ها از کنارم رد میشن و من دیگه مثل قدیم اهمیتی نمیدم که کسی ازم جلو بزنه
توی ماشین داره آهنگ سیاوش قمیشی میخونه
من به یاد عطر بارون زده گلای پونه……..می کشیدم پای خسته مو تو جاده……..به هوای بوی خونه……..وقتی که صدای خونه منو تا آخر جاده می کشونه……..این سراب توی جاده که چشامو می پوشونه……..
چند ساعت بدون اینکه بدونم رانندگی کردم خودم رو جلوی یه آرامگاه میبینم
ای داد و بیداد خیلی وقت بود اینجا نیومده بودم یه زمانی سالی یه بار می اومدم و عرض ادبی می کردم
از در ورودی وارد میشم یه ورودی سبز با درختهای قدیمی ، میرم تا میرسم به ورودی آرامگاه در سردر آرمگاه نوشته :
"هر که در این سرا در آید نانش دهید و از ایمانش مپرسید، چه آنکس که به درگاه باریتعالی به جان ارزد البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد"
کفشم رو درمیارم و وارد میشم میرم سر قبرش و میشینم حرفی ندارم یه زمانی کلی حرف داشتم یه جایی خونده بودم که ابوالحسن گفته بوده که هرکی سر مزارش بیاد از عذاب جهنم در امانه ، دلم میخواد کنارش دراز بکشم ،

هر از چندگاهی یه نفر میاد داخل یا فاتحه ای میخونه یا دو رکعت نماز میخونه و میره ،

بدون توجه به بقیه ترجیح میدم کاری که دوست دارم انجام بدم کنارش دراز میکشم به سقف نگاه می کنم ، دلم میخواست میتونستم باهاش هم کلام بشم ، ازش بپرسم چطور تونسته روی اعتقادش اینهمه سال بمونه ؟
سوال بدون جوابی نداشته ؟
هیچ وقت شک نکرده شاید داره اشتباه نگاه می کنه ؟
نمیدونم چند وقت اونجا دراز کشیدم صدایی بگوشم رسید که میگفت مادر چرا اینجا خوابیدی ، چشمام رو باز میکنم یه پیرزن با چادر سفید گلدار با محبت داشت نگاهم میکرد گفت مادر بلند شو بریم
بدون سوال بلند شدم و دنبالش راه افتادم از آرامگاه بیرون اومدیم اون جلو میرفت و من دنبالش چندتا کوچه قدیمی با دیوارهای کاهگلی رو رد کردیم و به دری چوبی رسیدیم از اون درهای قدیمی با ارتفاع کم ، بعد در چندتا پله رفتیم پایین یه حیاط کوچیک با یه حوض وسطش ، از حیاط چندتا پله میرفت بالا و چندتا اتاق با درهای جدا داشت از پله ها رفت و در یه اتاق رو باز کرد و بهم گفت برو اینجا استراحت کن تا من یه چیزی درست کنم ، داخل اتاق رفتم یه طاقچه با یه آینه و چندتا عکس سقف اتاق از اون تیرهای چوبی بود ، فضای اتاق بوی قدیم میداد بوی چهل پنجاه سال پیش ، چندتا متکا بزرگ استوانه ای روی هم وسط دیوار یه طرف بود طرف دیگه چندتا پشتی و کف اتاق ترکیبی از گلیم و فرش بود روی هم
یه متکا رو برمیدارم و سرم رو میزارم روی متکا و دراز می کشم ، بعد از مدتی که نمیدونم چقدر بود پیرزن با یه سینی وارد اتاق شد و برام یه سفره پهن کرد چندتا نون محلی و کشک بادمجون و سبزی و آب ، کنار سفره نشست و من شروع بخوردن کردم ، خودش چیزی نمی خورد و خوردن من رو نگاه میکرد ، حرفی نمیزد و من هم حرفی نمیزدم
غذا تموم شد سفره رو جمع کرد و رفت و من باز تنها موندم ، دوست داشتم اونجا بیشتر بمونم ولی باید میرفتم ، از اتاق بیرون اومدم رفتم اتاق بغلی دیدم پیرزن مشغول دوختن لباس ه ، رفتم داخل و چادرش رو بوسیدم و اونم سرم رو بوسید و من از خونه بیرون اومدم
نمی دونم ماشین کجا بود بی هدف رفتم تا به ماشین رسیدم ، سوار شدم ، نمی دونستم کجا برم ،‌
دوباره نگاهم به نوشته روی سردر افتاد.
«نانش دهید و از ایمانش مپرسید.»
نانش را که خورده بودم... اما واقعاً برای من ایمانی مانده بود که کسی بخواهد از آن بپرسد؟
این دکلمه از داریوش داره پخش میشه :
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصهٔ بی سر و سامانی من گوش کنید
گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی
سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم
ساکن کوی بت عربده‌جویی بودیم
عقل و دین باخته، دیوانهٔ رویی بودیم

واقعا منم حرفی برای گفتن دارم ؟ رازی دارم ؟ چرا هرچی فکر میکنم هیچ اعتقادی پیدا نمی کنم ، باورم نمیشه روزگاری اعتقادی بود ، اعتقادی راسخ و حالا خالی خالی .....
خودم رو جلوی یه آرامگاه دیگه پیدا میکنم
وای بر من بایزدبسطامی ، پای رفتن داخل ندارم خجالت می‌کشیدم برم داخل. احساس می‌کردم بایزید، منِ قدیم را می‌شناخت؛ دلم نمی‌خواست منِ امروز را ببیند ، احساس خجالت میکنم از بایزید ، میترسم از حضورم معذب بشه و راضی نباشه منی که قبلا میشناخته رو اینجوری ببینه ، شاید روزگاری از دیدنم خوشحال میشد ولی الان بعید میدونم با خرقانی راحتر بودم ولی بایزید داستانش فرق می کنه

بدون توقف راه می افتم و توی مسیر برگشت قرار میگیرم باز رانندگی و رانندگی ، بعد از مدتی که نمیدونم خودم رو توی پارکینگ خونه میبینم ماشین رو خاموش میکنم و توی آینه ماشین به چشمام خیره میشم ، هرچی نگاه میکنم نمیشناسمش ، واقعا این کیه ؟ نه اعتقادی نه گذشته ای به نظرم اون هیچکس نیست....

شبی با او

شب از نیمه گذشته بود.

دفتر، آن سکوتی را داشت که فقط بعد از رفتن آخرین آدم‌ها به وجود می‌آید؛ سکوتی که انگار نفس می‌کشد.

همه رفته بودند و من هیچ عجله‌ای برای رفتن نداشتم.

خودم را روی مبل انداخته بودم. چراغ‌های سالن خاموش بود و فقط آباژور گوشه اتاق روشن مانده بود. نور زردش تا وسط اتاق می‌رسید و بعد آرام در تاریکی گم می‌شد.

سیگاری روشن کردم.

مدت‌ها بود که دیگر از خود سیگار لذتی نمی‌بردم. چیزی که مرا نگه می‌داشت، دودش بود.

به حرکت دود خیره شدم.

چند سانتی‌متر مستقیم بالا می‌رفت، بعد انگار ناگهان تصمیمش عوض می‌شد. با کوچک‌ترین جریان هوا مسیر تازه‌ای پیدا می‌کرد.

هر بار همان دود بود ، همان هوا ، همان اتاق.

اما هیچ‌وقت دو بار یک شکل بالا نمی‌رفت.

همیشه فکر می‌کردم زندگی هم همین‌طور است.

قانون دارد، اما پیش‌بینی ندارد.

ذهنم رفت سمت فیلمی که شاید صد بار دیده بودم؛ آزمایش دو پاندول.

اولین بار که دیدمش، فکر کردم دستگاه خراب است.

دو پاندول، چند میله، چند مفصل و چند قانون ساده مکانیک.

همه چیز دقیق و کاملاً تابع قوانین فیزیک.

اما کافی بود یک بار رهایشان کنی.

بعد از چند حرکت، رفتاری از خودشان نشان می‌دادند که هیچ ذهنی نمی‌توانست ادامه‌اش را حدس بزند.

همه‌چیز قانونمند بود، اما آینده، پشت همان قانون پنهان می‌شد.

همیشه از خودم می‌پرسیدم...

اگر تمام عالم همین باشد چه؟

اگر جبر، حقیقت جهان باشد و اختیار فقط اسمی باشد که ما روی نادانی‌مان گذاشته‌ایم؟

اگر روزی علم آن‌قدر کامل شود که بتواند حرکت بعدی هر پاندول را پیش‌بینی کند، آیا چیزی به نام اختیار باقی می‌ماند؟

جرعه‌ای از چای سرد شده روی میز خوردم. تلخ بود.

در این چند ماه، آن‌قدر اتفاق پشت سر هم افتاده بود که هر کدامش برای به هم ریختن زندگی یک انسان کافی بود.

اما انگار زندگی تصمیم گرفته بود همه را یک‌جا خرج کند.

جنگ.

مرگ.

ترس.

بی‌ثباتی.

انتظار.

و هزار سؤال که هر روز بیشتر می‌شدند و هیچ‌وقت کمتر.

سیگارم را در زیرسیگاری خاموش کردم.

در همان لحظه صدایی از پشت سرم آمد.

«هنوز هم خیال می‌کنی اگر حرکت آخرین پاندول را بدانی، راز عالم را فهمیده‌ای؟»

برگشتم.

مردی با ردایی بلند، محاسنی مرتب و قامتی که اندکی به جلو خم شده و در اتاق پذیرای در حال ریختن دو تا چایی بود.

احتمالا همان رفیق قدیمی بود ، رفیقی که سالهاست در حال گفتگو باهم هستیم ، هر روز به شمایلی جدید ، یک روز در قبای یک منتقد ، یک روز در قبای یک سرزنشگر ، یک روز در مقام فیلسوف و امروز در ردای جدید

گفتم:

«من به جبر اعتقاد دارم چون جبر را زندگی کردم ، هرچه بیشتر جهان را می‌شناسم، بیشتر می‌بینیم که هیچ اتفاقی بی‌علت نیست.هر علتی، معلول علت دیگری است.شاید اختیار فقط اسم ناتوانی ما در پیش‌بینی باشد.»

شمع کوچکی را که روی قفسه بود برداشت و روی میز گذاشت،کبریتی کشید ،شعله، اتاق را اندکی روشن‌تر کرد ، نگاهش را به شعله دوخت.

شعله آرام می‌سوخت ، نه آن‌قدر بلند که اتاق را روشن کند، نه آن‌قدر کوتاه که دیده نشود.

پرسید:

«چه می‌بینی؟»

گفتم:

«شمع.»

نگاهش به شمع خیره مانده بود و گفت روزی من هم شمع می‌دیدم.سال‌ها بعد، دوباره به همان شمع نگاه کردم.

شمع همان بود...

آن‌که دیگر همان نبود، من بودم ، آدمی جهان را آن‌گونه که هست نمی‌بیند. آن‌گونه که خود هست می‌بیند ، حقیقت همیشه همان است ، این بیننده است که پرده بر چشم دارد.

صدای تیک تاک ساعت به گوش میرسید تیک تاک تیک تاک

بلند شد و با ضرب آهنگ تیک تاک ساعت شروع به گردیدن بدور خود شد

نمی دانم چه مدت در این حالت بود میگشت و میگشت ، تیک تاک ، تیک تاک ، دوست داشتم من هم این حرکت را انجام بدهم ولی هرچه تلاش کردم برایم هیچ جذابیتی نداشت ، گردیدن بدور خود ؟

بعد از مدتی از حرکت ایستاد و نشست

گفت همه گمان می‌کنند سماع، دری است که باز می‌شود و دوباره بسته می‌شود. اگر هر بار که سماع پایان می‌یافت، آن مرد بازمی‌گشت، سماع فقط حالی خوش بود.نه معرفت.

شمع آرام می‌سوخت.

شعله گاهی بلند می‌شد و دوباره فرو می‌نشست.

نگاهش را از آتش برداشت و گفت:

مردم قصه‌ای از بازار مسگران نقل می‌کنند.

می‌گویند صدای چکش‌ها مرا به سماع برد.

قصه بدی نیست...

اما حقیقت، از قصه آرام‌تر است.

استکان چایش را برداشت.جرعه‌ای نوشید.بعد آرام گفت:

آن روز، چکش‌ها چیزی به من نیاموختند ، سال‌ها بود که آتش روشن شده بود ، آن ضربه‌ها، فقط آخرین دیوار را فرو ریختند.

چشم‌هایش را بست.انگار هنوز آنجا بود.

هر ضربه که بر مس می‌خورد، چیزی در درون من نیز می‌شکست.

نه استخوانی...

نه اندیشه‌ای...

سیگاری روشن کردم و گذاشتم گوشه لبم ، بلند شدم و شروع به گردیدن بدور خودم کردم ، سعی کردم با صدای تیک تاک ساعت ریتم خودم را هماهنگ کنم ، هرچه سعی کردم تلاش بی فایده ای بود ، داشت سرم گیج می رفت و تعادلم را از دست میادم در حالتی شبیه به افتادن یا نیفتادن به گردیدن ادامه دادم ، حالت تهوه داشتم ،

نفس‌هایم تکه‌تکه بیرون می‌آمد.........

انگار با هر بازدم، چیزی از سرم کنده می‌شد.......

دیگر نمی‌توانستم حتی یک فکر را تا آخر نگه دارم......

دیگر سرم گیج نمی رفت انگار کسی که تا آن شب نمی‌شناختم، بی‌حرکت ایستاده بود و اتاق دور او می‌چرخید و نه دور من....

خودم را نشسته بر روی مبل یافتم و سیگارم هنوز بر گوشه لبم بود .....

شعله شمع، آرام و بی‌صدا می‌سوخت و فرو می ریخت ، بیشتر و بیشتر

شمع کوتاه‌تر شده بود.

دود سیگار آرام از کنار صورتم بالا می‌رفت.

روی صفحه لپ‌تاپ، دو پاندول هنوز می‌چرخیدند.

و میان همه آن سکوت، فقط یک جمله بود که انگار هنوز تمام نشده بود:

اینکه هرچه او خواهد، بشود، جبر است...

اینکه تو آن را با عشق بپذیری یا با رنج... اختیار توست

تک رفیق

نمی‌دونم بین رفیق‌ها و هم‌نسل‌هام، من زودتر می‌میرم یا نه.

نه اینکه کسی از نسل ما نمرده باشه. یکی دوتا ناکام رفتن. خیلی‌ها هم با یه «ای بابا...» از کنارش رد شدن. حق هم دارن. زندگی برای هیچ‌کس نمی‌ایسته.

ولی من هنوز گاهی دلم برای بعضی‌هایی که رفتن تنگ می‌شه.

یه آرزو دارم.

وقتی مردم، به هیچ‌کس خبر ندن.

بذارن هرکی خودش یه روز بفهمه. هرکی فهمید، به نفر بعدی چیزی نگه. فقط دلم می‌خواد ببینم نبودنم چقدر طول می‌کشه تا خودش رو نشون بده.

...

کت‌وشلوار مشکی پوشیدم و رفتم مراسم خاکسپاری خودم.

هیچ‌کس منو نمی‌بینه.

جمعیت زیاد نیست.

دو تا از رفیق‌ها یه گوشه وایسادن.

یکی می‌گه: «جلو افتاد.»

اون یکی می‌گه: «از اولم دلش به دنیا نبود.»

چند قدم اون‌طرف‌تر یکی می‌گه: «چقدر کم اومدن. من خودم به خیلیا خبر دادم.»

اون یکی شونه بالا می‌اندازه. «مردم گرفتار خودشونن. منم باید زود برم.»

می‌رم سمت فامیل.

یکی می‌گه: «سکته کرده.»

اون یکی می‌گه: «من شنیدم سرطان داشته، خودش هم خبر نداشته.»

یکی دیگه می‌گه: «اصلاً دکتر نمی‌رفته. شب خوابیده، صبح بیدار نشده.»

چند تا از رفیق‌های قدیمی از راه می‌رسن.

انگار سال‌ها همدیگه رو ندیدن.

بغل می‌کنن، احوال می‌پرسن، می‌خندن.

بعد یکی یادش می‌افته چرا اومدن.

می‌پرسه: «جنازه رو کی میارن؟»

اون یکی ساعتش رو نگاه می‌کنه. «گفتن ده. ولی معمولاً دیر میشه. تا یازده میارن.»

همه دارن از خودشون پذیرایی می‌کنن.

چای.

خرما.

آبمیوه.

فقط یه نفر آروم و قرار نداره.

همون رفیق قدیمی.

از صبح یه کلمه هم حرف نزده.

فقط داره این طرف و اون طرف می‌دوه.

هرکی می‌رسه بهش تسلیت می‌گه.

سرشو تکون می‌ده و رد می‌شه.

آخر سر می‌ره یه گوشه.

سیگاری روشن می‌کنه.

هنوز نصفش نسوخته که ماشین جنازه می‌رسه.

سیگار رو می‌ندازه.

می‌دوه سمت ماشین.

چند نفر تابوت رو می‌گیرن.

یه لحظه دستشون لیز می‌خوره.

جنازه می‌افته روی زمین.

چند تا زن جیغ می‌کشن.

یکی بلند می‌گه: «دلش به دنیا بوده... نمی‌خواد دفنش کنن.»

رفیقم سرشو برمی‌گردونه.

چیزی نمی‌گه.

فقط یه جوری نگاهش می‌کنه که زن ساکت می‌شه.

...

منو می‌ذارن توی قبر.

یکی پارچه رو از روی صورتم کنار می‌زنه.

چند نفر که اصلاً نمی‌شناسم، گریه می‌کنن.

مداح تلقین می‌خونه.

صداش انگار برای همه یکیه.

اسم من فقط جای اسم نفر قبلی رو گرفته.

خاک می‌ریزن.

تند.

انگار عجله دارن.

همه‌چیز توی چند دقیقه تموم می‌شه.

یه شاخه گل روی قبرم می‌ذارن.

فاتحه می‌خونن.

آبمیوه پخش می‌کنن.

مداح می‌گه: «مرحوم وصیت کرده پذیرایی ناهار و شام انجام نشه.»

همون لحظه پچ‌پچ‌ها شروع می‌شه.

یکی می‌گه: «مگه ما لنگ یه ناهار بودیم؟»

اون یکی می‌گه: «وصیت خودش نیست. نمی‌خوان خرج کنن.»

یکی می‌گه: «به من می‌گفتن، پولشو خودم می‌دادم.»

چند تا از زن‌ها غر می‌زنن که گرسنه‌ان.

یکی از رفیق‌هام می‌گه: «دهنش سرویس... دم آخری هم یه ناهار ازمون دریغ کرد.»

همه می‌زنن زیر خنده.

خنده‌شون واقعی‌تر از گریه‌هاست.

کم‌کم همه می‌رن.

خیلی سریع.

جوری که انگار کار مهم‌تری دارن.

آخر سر فقط همون یه نفر می‌مونه.

می‌شینه کنار قبرم.

دو تا سیگار روشن می‌کنه.

یکی رو آروم می‌ذاره روی سنگ قبر.

اون یکی رو خودش می‌کشه.

زیر لب می‌گه:

«آخرین سیگار رو با هم بکشیم رفیق.»

کنارش می‌شینم.

سیگار روی قبر رو برمی‌دارم.

پک می‌زنم.

می‌گه: «منتظرم باش... زود میام.»

می‌گم: «دیگه اینجا زمان معنی نداره. هر وقت خواستی بیا.»

سرشو پایین می‌اندازه.

چند دقیقه چیزی نمی‌گه.

بعد آروم شروع می‌کنه.

«می‌دونی... رابطه مثل یه کشه.

دو نفر دو طرفشو می‌کشن.

هرکی زودتر ول کنه، دردش برای اون یکی می‌مونه.

تو ول کردی...

همه دردش موند برای من...

بی‌معرفت.»

سیگارش تموم می‌شه.

ته‌سیگار رو خاموش نمی‌کنه.

همون‌جوری می‌ذاره کنار سنگ قبر.

بلند می‌شه.

چند قدم می‌ره.

برنمی‌گرده.

من می‌شینم کنار قبر خودم.

سیگارم هم تموم می‌شه.

برای اولین بار می‌فهمم...

دلتنگی سهم مرده‌ها نیست.

سهم اونیه که زنده مونده.

زنجیر

اولین زنجیر را روزی به پایم بستند که به دنیا آمدم.

آن روز را به یاد نمی‌آورم، اما سال‌ها بعد فهمیدم بعضی آدم‌ها برای آمدنشان انتظار کشیده می‌شود و بعضی دیگر، فقط می‌آیند؛ بی‌آنکه کسی آماده حضورشان باشد.

من از دسته دوم بودم.

هیچ‌وقت کسی به زبان نگفت که نباید به دنیا می‌آمدم، اما بعضی حقیقت‌ها را لازم نیست بشنوی، زندگی آن‌ها را آرام آرام در گوشت زمزمه می‌کند.

آدم خانواده‌اش را انتخاب نمی‌کند.

من هم نکرده بودم.

پدرم مردی بود که بیشتر عمرش را با حساب و کتاب گذراند. همیشه چیزی کم بود؛ پول، آرامش، امید یا خواب راحت.

برادرم زودتر از همه رفت.

مرگش مثل کندن یک آجر از دیوار خانه بود؛ دیواری که بعد از آن، هر روز بیشتر ترک می‌خورد.

مادرم چند بار تصمیم گرفت برود. نه از خانه، از دنیا.

هر بار نجات پیدا کرد، اما چیزی درون خانه مرده بود. بعد از هر بار، سکوت سنگین‌تر می‌شد و من یاد می‌گرفتم که زندگی، آن چیز امنی نیست که در کتاب‌ها نوشته‌اند.

خواهرم سهم خودش را از تحقیر داشت.

در خانه‌ای که همه زخمی بودند، کسی فرصت مرهم گذاشتن نداشت. هر کس فقط تلاش می‌کرد خودش را تا فردا برساند.

محله ما جای عجیبی بود.

بچه‌ها قبل از اینکه جدول ضرب یاد بگیرند، یاد می‌گرفتند چطور از دعوا فرار کنند یا چطور فرار نکنند.

برای زنده ماندن باید می‌جنگیدی؛ از کوچه تا مدرسه.

هر روز یک میدان نبرد بود.

گاهی فکر می‌کنم کودکی نکردم، فقط تمرین بقا بود.

انگار از همان اول، زنجیری نامرئی به پایم بسته بودند و هر بار که می‌خواستم کمی دورتر بروم، کشیده می‌شدم به همان نقطه اول.

بعد نوبت عشق رسید.

عشق‌های پشت‌بامی.

عشق‌هایی که باید در تاریکی اتفاق می‌افتادند.

صدای آرام تلفن، وقتی همه خواب بودند.

نگاه‌هایی که باید دزدیده می‌شدند.

ترسی دائمی از دیده شدن، از فهمیده شدن، از قضاوت شدن.

و آخر همه آن داستان‌ها، دعوا بود.

همیشه کسی بود که تصمیم بگیرد تو حق دوست داشتن نداری.

حق انتخاب نداری.

حق رؤیا دیدن نداری.

دوستانم برای کوه رفتن برنامه می‌ریختند.

برای سفر.

برای کشف دنیا.

من اما باید هزار دلیل می‌آوردم و باز هم نمی‌شد.

هر بار مانعی تازه سبز می‌شد.

هر بار زنجیر کمی کوتاه‌تر می‌شد.

مدت‌ها فکر می‌کردم شاید مشکل از من است.

شاید کافی نیستم.

شاید بیشتر باید تلاش کنم.

بیشتر صبر کنم.

بیشتر بجنگم.

و جنگیدم.

آن‌قدر که گاهی فراموش می‌کردم انسان برای زندگی کردن به دنیا آمده، نه فقط برای دوام آوردن.

امروز که به گذشته نگاه می‌کنم، تفسیر بزرگی برایش ندارم.

نمی‌گویم تقدیر بود.

نمی‌گویم سرنوشت بود.

فقط می‌دانم هر وقت خواستم از مسیری بروم که خودم انتخاب کرده بودم، چیزی از جایی که در اختیار من نبود، مقابلم سبز شد.

و در عوض، چیزهایی وارد زندگی‌ام شدند که هرگز دنبالشان نرفته بودم.

من با حس زنجیر شدن بزرگ شدم.

با آن کار کردم.

خندیدم.

عاشق شدم.

سوگواری کردم.

و ادامه دادم.

شاید شجاعت همین باشد.

نه شکستن زنجیرها.

بلکه ادامه دادن، با وجود صدای همیشگی آهنی که پشت سرت روی زمین کشیده می‌شود.

صدایی که هیچ‌وقت کاملاً خاموش نشد.

صدایی که هنوز هم گاهی شب‌ها می‌شنوم.

صدای زنجیر خودم.....

مردی روی کاناپه

دفتر ساکت بود.

آن‌قدر ساکت که صدای فن لپ‌تاپ و تیک‌تاک ساعت دیواری شبیه صدای یک کارخانه خالی شده بود.

همه را فرستاده بودم خانه.

گفتم فعلاً کاری نیست، الکی ننشینید اینجا.

کسی مخالفت نکرد.

انگار همه از قبل می‌دانستند.

ماندم خودم و چند پوشه و چند پروژه‌ای که تا چند ماه پیش فکر می‌کردم قرار است آینده‌ام را بسازند.

چای سرد شده بود.

ته سیگارها توی زیرسیگاری جمع شده بود.

فایل‌ها را بالا پایین می‌کردم.

هزینه‌ها.

صورت‌وضعیت‌ها.

قراردادها.

عددها را نگاه می‌کردم ولی دیگر چیزی ازشان نمی‌فهمیدم.

پروژه جدیدی نبود.

پروژه‌های قبلی هم داشتند آرام‌آرام وارد زیان می‌شدند.

اما ترسناک‌ترین قسمت زیان نبود.

این بود که هر طرف نگاه می‌کردم راه بسته بود.

اگر ادامه بدهم ضرر.

اگر متوقف کنم ضرر.

اگر صبر کنم معلوم نیست فردا اصلاً چیزی سر جایش باشد یا نه.

چند بار توی دفتر راه رفتم.

از اتاق جلسات تا پنجره.

از پنجره تا آشپزخانه.

دوباره برگشتم.

فکر کردم راهی پیدا می‌کنم.

پیدا نکردم.

آخر شب روی کاناپه ولو شدم.

فقط برای چند دقیقه چشم‌هایم را بستم.


خودم را وسط یک کویر دیدم.

نه آفتاب تندی بود، نه شب.

فقط نور بود.

هر طرف نگاه می‌کردم، خیلی دورتر، یک جنگل دیده می‌شد.

آن طرف‌تر دریا.

حتی صدای موج‌ها را هم می‌شنیدم.

راه افتادم سمت دریا.

هرچه رفتم دورتر شد.

جهت را عوض کردم.

رفتم سمت جنگل.

آن هم عقب رفت.

شروع کردم دویدن.

اول آرام.

بعد تند.

بعد با تمام توان.

ولی فاصله تغییر نمی‌کرد.

فقط شن زیر پایم بیشتر می‌شد.

دهانم خشک شد.

زبانم به سقف دهان چسبید.

نفهمیدم چند ساعت گذشت.

خورشید جابه‌جا نمی‌شد.

چند بار رد پای خودم را روی شن دیدم و مطمئن نبودم برای چند دقیقه پیش است یا چند روز پیش.

بعد کم‌کم فهمیدم دارم اشتباه می‌کنم.

من به سمت جنگل و دریا نمی‌رفتم.

من داشتم از ایستادن فرار می‌کردم.

روی شن نشستم.

به دوردست نگاه کردم.

جنگل همان‌جا بود.

دریا همان‌جا.

دست‌نیافتنی.

برای اولین بار تصمیم گرفتم دیگر حرکت نکنم.

چشم‌هایم را بستم.

بعد افتادم.


فکر کردم بیدار می‌شوم.

اما نشدم.

توی خواب، خواب دیدم.

توی قبر بودم.

تاریکی مطلق.

اول فکر کردم هنوز می‌توانم بیرون بیایم.

شروع کردم دست و پا زدن.

خاکی نبود که کنار برود.

فشاری نبود که بتوانم هلش بدهم.

فقط تاریکی بود.

خواستم داد بزنم.

صدا بیرون نیامد.

خواستم نفس عمیق بکشم.

نتوانستم.

بعد شروع کردم با خودم حرف زدن.

گفتم اگر بیدار شوم درستش می‌کنم.

اگر برگردم دوباره از اول می‌سازم.

اگر برگردم کمتر می‌ترسم.

اگر برگردم…

بعد نفهمیدم چقدر گذشت.

کم‌کم دیگر قول دادن سخت شد.

بعد آرزو کردن.

بعد ترسیدن.

یک لحظه متوجه شدم مدت زیادی است برای بیرون آمدن تلاش نکرده‌ام.

فقط دراز کشیده بودم.

و به چیزی فکر نمی‌کردم.

بعد یک سؤال آمد.

اگر هیچ کاری نکنم…

آیا جهان متوقف می‌شود؟

هیچ جوابی نیامد.

اما برای اولین بار فهمیدم جواب مهم نیست.

بعد دیگر چیزی یادم نیست.


وقتی چشم باز کردم، نور نارنجی کم‌رنگی روی سقف سنگی افتاده بود.

بوی دود می‌آمد.

بلند شدم.

لباس عجیبی تنم بود.

صدای پا آمد.

یک بچه وارد غار شد.

چیزی گفت.

نفهمیدم.

دوباره دستش را تکان داد.

از غار بیرون آمدم.

چند نفر داشتند کار می‌کردند.

یکی نیزه می‌ساخت.

یکی پوست حیوانی را تمیز می‌کرد.

چند زن هیزم جمع می‌کردند.

بچه‌ها می‌دویدند.

کمی آن طرف‌تر آتش روشن بود.

چند نفر دورش نشسته بودند.

یکی من را دید.

لبخند زد.

جایی باز کرد.

نشستم.

غذا بهم دادند.

خوردم.

فکر کردم الان بیدار می‌شوم.


ولی بیدار نشدم.

روز بعد هم نه.

و روز بعد.

کم‌کم فهمیدم کجا آب پیدا می‌شود.

چطور از درخت بالا بروم.

چطور کنار آتش بنشینم که دود اذیت نکند.

شب‌ها صدای خنده می‌آمد.

هیچ‌کس عجله نداشت.

هیچ‌کس درباره آینده حرف نمی‌زد.

یک روز کنار آب نشسته بودم.

خواستم اسم شرکت را یادم بیاورم.

یادم نیامد.

خواستم اسم همکارها را به خاطر بیاورم.

صورت‌ها بودند.

اسم‌ها نه.

مدتی مقاومت کردم.

هر شب قبل خواب سعی می‌کردم زندگی قبلی را مرور کنم.

ولی کلمه‌ها کم‌کم معنی‌شان را از دست دادند.

جلسه.

قرارداد.

زیان.

جنگ.

شبیه واژه‌هایی از زبان یک آدم غریبه بودند.

بعد یک شب فهمیدم چند روز است اصلاً به برگشتن فکر نکرده‌ام.

ترسیدم.

از غار بیرون رفتم.

به تاریکی نگاه کردم.

احساس کردم جایی خیلی دور—

مردی روی یک کاناپه خوابیده.

روی میزش چند فنجان چای سرد مانده.

فایل‌ها باز هستند.

و بیرون، دنیا هنوز درباره جنگ حرف می‌زند.

مدت زیادی به آن مرد فکر کردم.

سعی کردم یادم بیاید کی بود.

هرچه بیشتر فکر کردم، کمتر مطمئن شدم.

بعد برگشتم.

کنار آتش نشستم.

یکی جا باز کرد.

نشستم.

به آسمان نگاه کردم.

و برای اولین بار با خودم فکر کردم—

اگر فردا چشم باز کنم و دوباره توی همان دفتر باشم…

آیا اینجا را خواب دیده‌ام؟

یا تمام عمرم دلم برای جایی تنگ بوده که هیچ‌وقت در آن زندگی نکرده بودم؟ :::

شام غریبان


روز اول جنگ بود.

اولش کسی باور نمی‌کرد.
مثل همه‌ی خبرهای چند سال اخیر، اول در حد یک نوتیفیکیشن روی گوشی شروع شد؛ چند کانال، چند تیتر درشت، چند تحلیل هیستریک.
ولی بعد صدای اولین انفجار آمد.

صدایی آن‌قدر عمیق که شیشه‌های شرکت لرزیدند.
نه شبیه فیلم‌ها بود، نه شبیه مانور.
واقعی بود. سنگین بود.
انگار یک غول جایی زیر شهر مشت کوبیده باشد.

همه ساکت شدند.

صدای تایپ قطع شد.
دختر واحد مالی دستش را روی دهانش گذاشت.
یکی از بچه‌ها آرام گفت: «شروع شد؟...»

رفتم سمت پنجره.
دود سیاهی از سمت غرب شهر بالا می‌رفت و آژیرها یکی‌یکی بیدار می‌شدند.

گفتم: «بچه‌ها برین خونه.»

کسی مخالفت نکرد.
همه فقط دنبال بهانه بودند که فرار کنند؛ از جنگ، از ترس، از این حس معلقی که سال‌ها بود روی سرمان افتاده بود.

یکی لپ‌تاپش را باز گذاشت.
یکی کیفش را جا گذاشت.
یکی وسط گریه به مادرش زنگ زد.

کم‌کم شرکت خالی شد.

فقط صدای کولر مانده بود و نور مانیتورها.

خواستم من هم بروم که چشمم افتاد به انتهای سالن.

پشت میزش نشسته بود.

همان‌طور آرام، مثل همیشه.

مانیتورش روشن بود و داشت فایل‌های اکسل را مرتب می‌کرد.
انگار نه انگار بیرون شهر داشت می‌سوخت.

چند لحظه نگاهش کردم.
بعد آرام رفتم کنارش و روی صندلی روبه‌رو نشستم.

گفتم: «تو چرا نرفتی؟»

بدون اینکه عجله‌ای داشته باشد نگاهم کرد.

چشم‌هایش خسته بود.
نه از امروز؛
از سال‌ها.

گفت: «برم خونه که چی بشه؟»

چیزی نگفتم.

صدای انفجار دیگری آمد.
این‌بار نزدیک‌تر.

نور چراغ‌ها برای لحظه‌ای لرزید.

لبخند خیلی کم‌رنگی زد و گفت: «حداقل اینجا اینترنتش بهتره.»

خواستم بخندم، ولی نتوانستم.

چند دقیقه همان‌طور نشستیم.
وسط صدای آژیرها و لرزش پنجره‌ها.

بعد مانیتورش را خاموش کرد، کیفش را برداشت و گفت: «بریم؟»

از شرکت زدیم بیرون.

شهر شبیه روزهای آخر دنیا شده بود.

همه در حال دویدن بودند.
بوق ماشین‌ها قطع نمی‌شد.
خیابان‌ها قفل شده بودند.
مردم با صورت‌های رنگ‌پریده پشت فرمان‌ها فریاد می‌زدند.

از بالای شهر صدای جنگنده‌ها می‌آمد.
بعد انفجار.
بعد لرزش زمین.

بوی دود توی هوا پیچیده بود؛ مخلوطی از بنزین، خاک و چیزی شبیه فلز سوخته.

آرام کنار هم راه می‌رفتیم.

گفتم: «هیچ‌وقت فکر می‌کردی آخرش این‌جوری بشه؟»

گفت: «آخرش؟» بعد خیره شد به خیابان. «فکر کنم آخرِ ما خیلی وقت پیش اتفاق افتاده بود. فقط الان صداش درآمده.»

حرفش توی سرم ماند.

رسیدیم به چهارراهی که همیشه شلوغ بود.
امروز اما شبیه صحنه‌ی فرار بود.

مردم فقط می‌خواستند به جایی برسند که فکر می‌کردند امن است.
انگار هنوز امید داشتند جایی امن وجود دارد.

بهش گفتم: «قهوه می‌خوری؟»

برای اولین بار آن روز کمی فکر کرد.

بعد شانه بالا انداخت: «چرا که نه.»

کافه‌ی کوچکی سر کوچه باز بود.

تعجب کردم هنوز کار می‌کند.

داخل شدیم.

هیچ‌کس نبود.

کافه‌چی پشت بار ایستاده بود، سیگار می‌کشید و انگار دنیا برایش تمام شده بود، سال‌ها قبل‌تر از امروز.

بدون اینکه چیزی بپرسد گفت: «دو تا قهوه؟»

سر تکان دادم.

آهنگی آرام در کافه پخش می‌شد.

صدای داریوش بود.

«یادمه بچه بودیم توی گذشته‌های دور...»

نمی‌دانم چرا، ولی همان لحظه بغض کردم.

نشستیم کنار پنجره.

بیرون شهر می‌سوخت و داخل کافه بوی قهوه پیچیده بود.

گفتم: «تو چی می‌خواستی از زندگیت؟»

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد گفت: «خیلی چیزای معمولی.»

خندید. تلخ.

«یه خونه. یه آرامش کوچیک. اینکه صبحا با استرس بیدار نشم. اینکه حس نکنم هر سال یه تیکه از خودمو جا میذارم.»

بعد نگاهم کرد: «تو چی؟»

به فنجانم خیره شدم.

یادم آمد زمانی فکر می‌کردم شرکت را بزرگ می‌کنم، مهاجرت می‌کنم، عاشق می‌شوم، زندگی بالاخره یک روز شروع می‌شود.

ولی زندگی هیچ‌وقت شروع نشد.

فقط هی جلسه بود و بحران و خبر و ترس و تلاش برای زنده ماندن.

گفتم: «فکر کنم منم چیز زیادی نمی‌خواستم.»

کم‌کم آدم‌ها وارد کافه شدند.

یکی‌یکی.

دختری که آرایشش از گریه پخش شده بود.
پسری که هنوز کلاه ایمنی موتور دستش بود.
مردی که فقط خیره مانده بود به هیچ‌جا.

همه ساکت بودند.

همه شبیه ما بودند.

نسلی خسته.
بی‌انگیزه.
بی‌اعتماد به فردا.

داریوش هنوز می‌خواند.

و بیرون، صدای انفجارها ادامه داشت.

ساعت‌ها گذشت.

هیچ‌کس نمی‌رفت.

انگار بیرون چیزی جز ویرانی نبود و داخل این کافه، آخرین پناه آدم‌هایی بود که دیگر جایی برای رفتن نداشتند.

بعد ناگهان برق رفت.

کافه در تاریکی فرو رفت.

برای چند لحظه فقط صدای نفس‌ها بود و صدای دورِ آژیرها.

بعد کافه‌چی از پشت بار گفت: «صبر کنین.»

چند دقیقه بعد، برای هر میز یک شمع آورد.

نور شمع‌ها آرام روی صورت آدم‌ها افتاد.

روی چشم‌های خسته.
روی لبخندهای نیمه‌جان.
روی آدم‌هایی که انگار برای اولین بار بعد از سال‌ها کنار هم نشسته بودند، بدون عجله، بدون نقاب، بدون امیدهای مصنوعی.

بیرون، شهر در آتش بود.

و داخل کافه، میان نور لرزان شمع‌ها، ما نشسته بودیم؛
مثل بازمانده‌های یک رؤیای قدیمی مثل یک شام غریبان ....

خداحافظی

از میان هیاهوی خیابان عبور می‌کردم. هوا بوی باران داشت؛ آن بوی نمناک و مبهمی که همیشه قبل از شروع یک اتفاق عجیب می‌پیچد. خسته بودم، بی‌حوصله، و فقط می‌خواستم از شلوغی فرار کنم که چشمم افتاد به یک دکه روزنامه‌فروشی.
ناخودآگاه ایستادم.

نمی‌دانم چرا، اما چیزی درونم گفت نگاه کن.
و وقتی نگاه کردم… دیدمش.

همان‌گونه که سال‌ها پیش دیده بودمش، فقط کمی خاموش‌تر، کمی آشفته‌تر. انگار زمان روی لباس‌ها و حالت چهره‌اش نشسته بود، اما چشم‌ها همان بود: آشنا، عمیق، و کمی گم‌شده.

چشمش که به من افتاد، مکثی کرد، انگار چیزی در گلویش گیر کرده باشد. بعد بی‌آنکه چیزی بگوید، آرام از دکه بیرون رفت و پشت در ایستاد.
طوری که انگار می‌خواست دیده شود… اما نمی‌دانست باید جلو بیاید یا نه.

برای لحظه‌ای خشکم زد. این همه سال گذشته بود. سال‌هایی که او آن سوی دنیا زندگی کرده بود و من این سوی دنیا. سال‌هایی که فکر می‌کردم تمام شده، فراموش شده، تماماً در خاک مانده.
اما حالا همین‌جا بود.
در همان خیابان معمولی، درست مقابل من.

قدمی برداشتم.
نمی‌دانم از خوشحالی بود یا دلتنگی، اما قلبم آرام نمی‌گرفت.

وقتی به او رسیدم، دیدم مضطرب است… واقعاً مضطرب. انگار چیزی را از دست داده باشد که هنوز نمی‌داند چطور دوباره پیدا کند.
دستم را جلو بردم و آرام لمسش کردم.
گفتم: «خوبی؟»

صدایی از او درنیامد، اما نگاهش گفت که نه… خوب نیست.
همان‌طور که دستش را در دستم گرفتم، باران شروع شد.
دانه‌های ریز، بعد سنگین‌تر…
اما عجیب این بود که هیچ‌کدامشان روی ما نمی‌نشست.
روی زمین می‌ریختند، روی موهای مردم، روی شیشه ماشین‌ها… اما نه روی ما.

قدم زدیم.
خیابان آرام بود، یا شاید دنیا آرام شده بود تا ما بعد از این همه سال، در سکوت حرف بزنیم.
باران شدت گرفت اما ما هنوز خشک بودیم.
همین خشک‌ماندن، همین فاصله میان ما و واقعیت… مرا بیشتر متوقف کرد.
در خواب حتی تعجب کرده بودم.
انتظار داشتم مثل همه خیس شویم، که سردمان شود، بلرزیم… اما هیچ اتفاقی نیفتاد.

انگار زمان نمی‌خواست دخالت کند.
انگار هوا می‌خواست ما را فقط «ببیند».
نه خیس، نه خسته، نه زخمی.

او هنوز مضطرب بود، اما اضطرابش مثل قبل نمی‌سوزاند.
نمی‌برید.
این بار فقط نشانه بود، نه درد.

و من… من از دیدنش خوشحال بودم. عجیب خوشحال.
نه مثل کسی که می‌خواهد گذشته را برگرداند،
بلکه مثل کسی که بالاخره می‌فهمد یک فصل واقعاً تمام شده، چون می‌تواند دوباره آن را بخواند و لبخند بزند.

قدم زدیم و هیچ‌کس نمی‌دانست این دیدار از چه جنسی‌ست.
خودم هم نمی‌دانستم.
فقط می‌دانستم که زیر این بارانِ بی‌اثر، چیزی درونم آرام شده بود.
انگار یک گره قدیمی با همان صدای نرم باران،
بی‌آنکه حتی بخواهد، باز شد.

و بعد…
همه‌چیز کم‌کم محو شد.
او، خیابان، باران…
فقط من ماندم و یک حس عجیب:
حسی شبیه خداحافظی‌ .....

پاییز

بعضی وقتها تنهایی یه انتخابه ولی انتخاب سختیه ، باید یه جمعی منتظرت باشن و تو تنهایی رو انتخاب کنی تا تنهایی ارزشمند باشه ولی وقتی واقعا تنها باشی داستان خیلی متفاوته ، شاید در جمع باشی ولی بازهم تنها باشی ، شاید با حضور یه نفر تنهایی لذت وافری داشته باشه ، یکی که روی صندلی نشسته و حرف نمی زنه ولی حضورش تنهایی رو لذت بخش می کنه
باید تنهایی رو زندگی کرده باشی تا بفهمی ، صرفا یه روز یا دو روز تنها بودن تنهایی نیست ، تنهایی رو اینجور تصور کن که همیشه توی یه فیلم نقش فرعی داشتی و شاهد عشق و بوسیدن نقش های اصلی فیلم بودی
سرمای پاییز با هزار رنگ شدن برگ درختان رنگ و بوی دیگه ای به تنهایی میده ، گرمکن رو می پوشم و میزنم بیرون ، محوطه پر از برگ های زرد پاییزی شده ، راه رفتن روی برگ ها که با فریاد خودشون دارن میگن ما هنوز زنده ایم من رو مجبور میکنن با احتیاط قدم بردارم ، در رو باز میکنم کوچه دیگه خبری از اونایی که توی تابستون قدم میزنن نیست ، پاییز و زمستون اینجا داستانش خیلی متفاوته، اگه فقط خودت نباشی ، معدود آدم هایی هستن که هرکدوم داستان خودشون رو دارن ، کوچه خلوت و سکوت، چوب دستیم رو بر میدارم و راه می افتم ، سگ ها از دور من رو میبینن و به سرعت خودشون رو بمن میرسونن ، دوتا جلو دو تا عقب یکی هم کنارم راه میان ، دوستهای تنهایی من ، بسمت کوه راه می افتم ، سگها با سکوت همراه من میان ، توی مسیر پیرمرد و پیر زنی دارن باهم حرف میزنن و قدم زنان از کنارم رد میشن ، سلامی میگم ، نگاهی بهم می کنن لبخندی میزنن ، دوتا از سگ ها مسیرشون رو با اونا عوض می کنن ، ادامه میدم ، باد سردی توی صورتم میزنه ، پاییز همه زندگی رو توی خودش داره ، گرمای تابستون ، سرمای زمستون و طراوت بهار ، پاییز رو بفهمی کل زندگی رو فهمیدی ، زندگی یه پاییز بزرگه ولی همه فصل ها و همه رنگ ها رو توی خودش داره ، می تونی باهاش بخندی ، گریه کنی یا با سکوت ادامه بدی ، توی پاییز می تونی بهترین عاشقانه ها رو تجربه کنی و بزرگترین دردها رو زندگی کنی
به دامنه کوه میرسم ، از کوچه خودمون فاصله ام زیاد شده ، دوتا از سگهای دیگه هم جلوتر نمیان ولی اونی که کنارم راه میاد ادامه میده ، وقتی خیلی توی فکر های طول دراز غرق میشم ، خیسی زبونش رو روی دستم حس می کنم ، نگاهی بهش ميندازم و میگم نگران نباش ، قبل از اینم پاییز های زیادی رو زندگی کردم از پس اینم برمیام ، کوه مسیر خاصی نداره شیب زیادی هم نداره ، یه تک درخت میعادگاه همیشگی منه ، سیگار رو از جیبم درمیارم و میزارم گوشه لبم ، فندک میزنم ، یکی ، دوتا ، سه تا ولی روشن نمیشه ، نگاهی بهش میکنم و میگم تو هم بازیت گرفته ، با کلمه بازی سگ پارس می کنه ، بلاخره روشن میشه و من ادامه میدم ، تک درخت رو از دور میبینم ، رنگ برگ هاش چند رنگ شده و از دور بهم لبخند میزنه ، شروع می کنم باهاش حرف زدن و ادامه دادن ، نمی دونم اون انسان هایی که با خورشید و ماه و بت حرف میزدن چه فکری می کردن ولی درخت من همیشه جواب میده ، وقتی بهش نزدیک میشم اشک هام بی اختیار سرازیر میشه ، هیچ وقت اختیاری برای کنترل اشک هام توی این مسیر نداشتم ، بی اختیار بی هیچ گونه حس خاص فقط اشک ، هرچی نزدیک تر میشم اشک ها کمتر میشن تا بهش میرسم ، وقتی میرسم بغلش می کنم ، اونم مثل همیشه استوار و بدون هیچ حرکتی اجازه میده تا بغلش کنم ، کنارش میشینم ، سگ همیشه با فاصله چند متری من و درخت میشینه و نزدیک نمیاد ، پشتم بدرخت گرم میشه و سکوت آغاز میشه ، من و درخت و سگ ، سکوت می کنیم و سکوت ، بعد از چند وقت که نمی دونم چقدره ، یه تکونی به خودش میده و چندتا برگ روی من میریزه و سگ هم بلند میشه ، اونوقت می فهمم موقع برگشته ، دوباره بغلش می کنم بوسه ای بر پیشونیش میزنم و بر می گردم ، هیچ وقت توی مسیر برگشت برنمی گردم درخت رو نگاه کنم ، درخت رو با تنهایی خودم تنها میزارم .....