بی اعتقادی
یه روزهایی بود با کلی اعتقاد ولی نمیدونم این روزها هرچی میگردم اعتقادی پیدا نمی کنم
شاید اعتقاد نیاز به امید داره ، یه چشم انداز که بهت انگیزه بده
بدون هدف سوار ماشین میشم راه می افتم یاد اون روزهایی می افتم که آرزوی داشتن ماشین داشتم ولی این روزها تا مجبور نشم پشت فرمون نمیشینم دیگه حوصله رانندگی ندارم ، یادمه پدرم ماشین بهم نمیداد از روی سوئيچ ماشین یکی ساخته بودم که وقتی مسافرت میرفت من با بچه محل ها سوار می شدیم و میرفتیم دور دور ، لذت ماشین سواری به لایی کشیدن بود ، حالا از ماشین سواری هیچ لذتی نمیبرم شاید ماشین سواری هم حال خوش میخواد
خودم رو توی جاده میبینم اهمیتی نمیدم جاده کجاست حتی دوست ندارم نگاه کنم ببینم کدوم جاده هستم
ماشین ها از کنارم رد میشن و من دیگه مثل قدیم اهمیتی نمیدم که کسی ازم جلو بزنه
توی ماشین داره آهنگ سیاوش قمیشی میخونه
من به یاد عطر بارون زده گلای پونه……..می کشیدم پای خسته مو تو جاده……..به هوای بوی خونه……..وقتی که صدای خونه منو تا آخر جاده می کشونه……..این سراب توی جاده که چشامو می پوشونه……..
چند ساعت بدون اینکه بدونم رانندگی کردم خودم رو جلوی یه آرامگاه میبینم
ای داد و بیداد خیلی وقت بود اینجا نیومده بودم یه زمانی سالی یه بار می اومدم و عرض ادبی می کردم
از در ورودی وارد میشم یه ورودی سبز با درختهای قدیمی ، میرم تا میرسم به ورودی آرامگاه در سردر آرمگاه نوشته :
"هر که در این سرا در آید نانش دهید و از ایمانش مپرسید، چه آنکس که به درگاه باریتعالی به جان ارزد البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد"
کفشم رو درمیارم و وارد میشم میرم سر قبرش و میشینم حرفی ندارم یه زمانی کلی حرف داشتم یه جایی خونده بودم که ابوالحسن گفته بوده که هرکی سر مزارش بیاد از عذاب جهنم در امانه ، دلم میخواد کنارش دراز بکشم ،
هر از چندگاهی یه نفر میاد داخل یا فاتحه ای میخونه یا دو رکعت نماز میخونه و میره ،
بدون توجه به بقیه ترجیح میدم کاری که دوست دارم انجام بدم کنارش دراز میکشم به سقف نگاه می کنم ، دلم میخواست میتونستم باهاش هم کلام بشم ، ازش بپرسم چطور تونسته روی اعتقادش اینهمه سال بمونه ؟
سوال بدون جوابی نداشته ؟
هیچ وقت شک نکرده شاید داره اشتباه نگاه می کنه ؟
نمیدونم چند وقت اونجا دراز کشیدم صدایی بگوشم رسید که میگفت مادر چرا اینجا خوابیدی ، چشمام رو باز میکنم یه پیرزن با چادر سفید گلدار با محبت داشت نگاهم میکرد گفت مادر بلند شو بریم
بدون سوال بلند شدم و دنبالش راه افتادم از آرامگاه بیرون اومدیم اون جلو میرفت و من دنبالش چندتا کوچه قدیمی با دیوارهای کاهگلی رو رد کردیم و به دری چوبی رسیدیم از اون درهای قدیمی با ارتفاع کم ، بعد در چندتا پله رفتیم پایین یه حیاط کوچیک با یه حوض وسطش ، از حیاط چندتا پله میرفت بالا و چندتا اتاق با درهای جدا داشت از پله ها رفت و در یه اتاق رو باز کرد و بهم گفت برو اینجا استراحت کن تا من یه چیزی درست کنم ، داخل اتاق رفتم یه طاقچه با یه آینه و چندتا عکس سقف اتاق از اون تیرهای چوبی بود ، فضای اتاق بوی قدیم میداد بوی چهل پنجاه سال پیش ، چندتا متکا بزرگ استوانه ای روی هم وسط دیوار یه طرف بود طرف دیگه چندتا پشتی و کف اتاق ترکیبی از گلیم و فرش بود روی هم
یه متکا رو برمیدارم و سرم رو میزارم روی متکا و دراز می کشم ، بعد از مدتی که نمیدونم چقدر بود پیرزن با یه سینی وارد اتاق شد و برام یه سفره پهن کرد چندتا نون محلی و کشک بادمجون و سبزی و آب ، کنار سفره نشست و من شروع بخوردن کردم ، خودش چیزی نمی خورد و خوردن من رو نگاه میکرد ، حرفی نمیزد و من هم حرفی نمیزدم
غذا تموم شد سفره رو جمع کرد و رفت و من باز تنها موندم ، دوست داشتم اونجا بیشتر بمونم ولی باید میرفتم ، از اتاق بیرون اومدم رفتم اتاق بغلی دیدم پیرزن مشغول دوختن لباس ه ، رفتم داخل و چادرش رو بوسیدم و اونم سرم رو بوسید و من از خونه بیرون اومدم
نمی دونم ماشین کجا بود بی هدف رفتم تا به ماشین رسیدم ، سوار شدم ، نمی دونستم کجا برم ،
دوباره نگاهم به نوشته روی سردر افتاد.
«نانش دهید و از ایمانش مپرسید.»
نانش را که خورده بودم... اما واقعاً برای من ایمانی مانده بود که کسی بخواهد از آن بپرسد؟
این دکلمه از داریوش داره پخش میشه :
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصهٔ بی سر و سامانی من گوش کنید
گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی
سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم
ساکن کوی بت عربدهجویی بودیم
عقل و دین باخته، دیوانهٔ رویی بودیم
واقعا منم حرفی برای گفتن دارم ؟ رازی دارم ؟ چرا هرچی فکر میکنم هیچ اعتقادی پیدا نمی کنم ، باورم نمیشه روزگاری اعتقادی بود ، اعتقادی راسخ و حالا خالی خالی .....
خودم رو جلوی یه آرامگاه دیگه پیدا میکنم
وای بر من بایزدبسطامی ، پای رفتن داخل ندارم خجالت میکشیدم برم داخل. احساس میکردم بایزید، منِ قدیم را میشناخت؛ دلم نمیخواست منِ امروز را ببیند ، احساس خجالت میکنم از بایزید ، میترسم از حضورم معذب بشه و راضی نباشه منی که قبلا میشناخته رو اینجوری ببینه ، شاید روزگاری از دیدنم خوشحال میشد ولی الان بعید میدونم با خرقانی راحتر بودم ولی بایزید داستانش فرق می کنه
بدون توقف راه می افتم و توی مسیر برگشت قرار میگیرم باز رانندگی و رانندگی ، بعد از مدتی که نمیدونم خودم رو توی پارکینگ خونه میبینم ماشین رو خاموش میکنم و توی آینه ماشین به چشمام خیره میشم ، هرچی نگاه میکنم نمیشناسمش ، واقعا این کیه ؟ نه اعتقادی نه گذشته ای به نظرم اون هیچکس نیست....