پاییز
بعضی وقتها تنهایی یه انتخابه ولی انتخاب سختیه ، باید یه جمعی منتظرت باشن و تو تنهایی رو انتخاب کنی تا تنهایی ارزشمند باشه ولی وقتی واقعا تنها باشی داستان خیلی متفاوته ، شاید در جمع باشی ولی بازهم تنها باشی ، شاید با حضور یه نفر تنهایی لذت وافری داشته باشه ، یکی که روی صندلی نشسته و حرف نمی زنه ولی حضورش تنهایی رو لذت بخش می کنه
باید تنهایی رو زندگی کرده باشی تا بفهمی ، صرفا یه روز یا دو روز تنها بودن تنهایی نیست ، تنهایی رو اینجور تصور کن که همیشه توی یه فیلم نقش فرعی داشتی و شاهد عشق و بوسیدن نقش های اصلی فیلم بودی
سرمای پاییز با هزار رنگ شدن برگ درختان رنگ و بوی دیگه ای به تنهایی میده ، گرمکن رو می پوشم و میزنم بیرون ، محوطه پر از برگ های زرد پاییزی شده ، راه رفتن روی برگ ها که با فریاد خودشون دارن میگن ما هنوز زنده ایم من رو مجبور میکنن با احتیاط قدم بردارم ، در رو باز میکنم کوچه دیگه خبری از اونایی که توی تابستون قدم میزنن نیست ، پاییز و زمستون اینجا داستانش خیلی متفاوته، اگه فقط خودت نباشی ، معدود آدم هایی هستن که هرکدوم داستان خودشون رو دارن ، کوچه خلوت و سکوت، چوب دستیم رو بر میدارم و راه می افتم ، سگ ها از دور من رو میبینن و به سرعت خودشون رو بمن میرسونن ، دوتا جلو دو تا عقب یکی هم کنارم راه میان ، دوستهای تنهایی من ، بسمت کوه راه می افتم ، سگها با سکوت همراه من میان ، توی مسیر پیرمرد و پیر زنی دارن باهم حرف میزنن و قدم زنان از کنارم رد میشن ، سلامی میگم ، نگاهی بهم می کنن لبخندی میزنن ، دوتا از سگ ها مسیرشون رو با اونا عوض می کنن ، ادامه میدم ، باد سردی توی صورتم میزنه ، پاییز همه زندگی رو توی خودش داره ، گرمای تابستون ، سرمای زمستون و طراوت بهار ، پاییز رو بفهمی کل زندگی رو فهمیدی ، زندگی یه پاییز بزرگه ولی همه فصل ها و همه رنگ ها رو توی خودش داره ، می تونی باهاش بخندی ، گریه کنی یا با سکوت ادامه بدی ، توی پاییز می تونی بهترین عاشقانه ها رو تجربه کنی و بزرگترین دردها رو زندگی کنی
به دامنه کوه میرسم ، از کوچه خودمون فاصله ام زیاد شده ، دوتا از سگهای دیگه هم جلوتر نمیان ولی اونی که کنارم راه میاد ادامه میده ، وقتی خیلی توی فکر های طول دراز غرق میشم ، خیسی زبونش رو روی دستم حس می کنم ، نگاهی بهش ميندازم و میگم نگران نباش ، قبل از اینم پاییز های زیادی رو زندگی کردم از پس اینم برمیام ، کوه مسیر خاصی نداره شیب زیادی هم نداره ، یه تک درخت میعادگاه همیشگی منه ، سیگار رو از جیبم درمیارم و میزارم گوشه لبم ، فندک میزنم ، یکی ، دوتا ، سه تا ولی روشن نمیشه ، نگاهی بهش میکنم و میگم تو هم بازیت گرفته ، با کلمه بازی سگ پارس می کنه ، بلاخره روشن میشه و من ادامه میدم ، تک درخت رو از دور میبینم ، رنگ برگ هاش چند رنگ شده و از دور بهم لبخند میزنه ، شروع می کنم باهاش حرف زدن و ادامه دادن ، نمی دونم اون انسان هایی که با خورشید و ماه و بت حرف میزدن چه فکری می کردن ولی درخت من همیشه جواب میده ، وقتی بهش نزدیک میشم اشک هام بی اختیار سرازیر میشه ، هیچ وقت اختیاری برای کنترل اشک هام توی این مسیر نداشتم ، بی اختیار بی هیچ گونه حس خاص فقط اشک ، هرچی نزدیک تر میشم اشک ها کمتر میشن تا بهش میرسم ، وقتی میرسم بغلش می کنم ، اونم مثل همیشه استوار و بدون هیچ حرکتی اجازه میده تا بغلش کنم ، کنارش میشینم ، سگ همیشه با فاصله چند متری من و درخت میشینه و نزدیک نمیاد ، پشتم بدرخت گرم میشه و سکوت آغاز میشه ، من و درخت و سگ ، سکوت می کنیم و سکوت ، بعد از چند وقت که نمی دونم چقدره ، یه تکونی به خودش میده و چندتا برگ روی من میریزه و سگ هم بلند میشه ، اونوقت می فهمم موقع برگشته ، دوباره بغلش می کنم بوسه ای بر پیشونیش میزنم و بر می گردم ، هیچ وقت توی مسیر برگشت برنمی گردم درخت رو نگاه کنم ، درخت رو با تنهایی خودم تنها میزارم .....