<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>یادگارخودم</title>
<link>https://yadegarekhodam.blogfa.com</link>
<description>وبلاگی برای ثبت افکار</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 07 Oct 2026 18:59:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>حرمت رفاقت</title>
<link>https://yadegarekhodam.blogfa.com/post/154</link>
<description>سال‌ها بود یاد گرفته بودم به آدم‌ها وزن ندهم. نه اینکه دوستشان نداشته باشم. اتفاقاً آدم‌ها را زیاد دوست داشتم؛ بعضی‌ها را بیشتر از چیزی که خودشان می‌دانستند. برایشان وقت گذاشته بودم، در روزهای بدشان کنارشان ایستاده بودم، گاهی بی‌آنکه بفهمند باری از روی دوششان برداشته بودم. اما در ذهنم برای هیچ‌کدامشان جای مخصوصی باز نکرده بودم. قانون ساده‌ای داشتم: اگر از کسی چیزی نخواهی، چیزی هم برای شکستن وجود ندارد.</description>
<pubDate>Wed, 07 Oct 2026 18:59:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>yadegarekhodam</dc:creator>
<guid>yadegarekhodam.blogfa.com/post/154</guid>
</item>
<item>
<title>آخر بازی</title>
<link>https://yadegarekhodam.blogfa.com/post/153</link>
<description>خواب عجیبی دیدم با چند نفر از دوستانم جایی بودیم. فضای معمولی بود؛ چیزی در آن نبود که خبر از اتفاقی بدهد. یک‌دفعه یکی از ما به افق نگاه کرد. من هم برگشتم. دور، خیلی دور، چیزی اتفاق افتاده بود. اول فقط یک نور عظیم بود. بعد، در چند لحظه، شکلش را دیدم؛ ستونی از آتش و دود که با سرعتی غیرقابل تصور بالا می‌رفت و به آن شکل آشنای قارچی تبدیل می‌شد. انفجاری مهیب . چند ثانیه بیشتر طول نکشید تا بفهمیم انفجار دارد به سمت ما می‌آید.</description>
<pubDate>Thu, 24 Sep 2026 15:15:03 +0330</pubDate>
<dc:creator>yadegarekhodam</dc:creator>
<guid>yadegarekhodam.blogfa.com/post/153</guid>
</item>
<item>
<title>آتش سیگار</title>
<link>https://yadegarekhodam.blogfa.com/post/152</link>
<description>ساعت از نه گذشته بود. تقریباً همه رفته بودند و ساختمان آرام‌آرام از صدا خالی می‌شد. صدای آسانسور دیگر نمی‌آمد. تلفن روی میز ساکت بود و نور سفید چراغ‌های راهرو از لای در نیمه‌باز اتاق می‌افتاد روی کف دفتر. پنجره را باز کردم. هوای شب بوی خاصی نداشت. نه بوی باران، نه خاک، نه هیچ چیز آشنا. فقط هوایی بود که از جایی می‌آمد و به جایی می‌رفت؛ مثل آدم‌ها. سال‌هاست به این فکر می‌کنم که شاید بزرگ‌ترین مشکل انسان این باشد که برای سؤال‌هایی به دنیا آمده که ابزار پاسخ</description>
<pubDate>Sun, 13 Sep 2026 19:04:36 +0330</pubDate>
<dc:creator>yadegarekhodam</dc:creator>
<guid>yadegarekhodam.blogfa.com/post/152</guid>
</item>
<item>
<title>رابطه ، عشق ، کنترل ، نا امیدی</title>
<link>https://yadegarekhodam.blogfa.com/post/151</link>
<description>من نیما را از بچگی می‌شناسم. سال‌هاست دوستیم و حالا چند سالی است که با هم کار می‌کنیم. آن شب چهار نفره رفته بودیم شام؛ من و نیما و دوست‌دخترش و سامان. حرف از سفر شد. دختر گفت هفته بعد می‌خواهد با چند نفر از دوستانش چند روزی برود شمال. نیما پرسید: «کی‌ها هستن؟» اسم چند نفر را گفت. نیما فقط گفت: «باشه.» دختر نگاهش کرد. «چرا این‌جوری می‌گی؟» «چه‌جوری؟» «هیچی.» سامان چیزی نگفت. غذایش را می‌خورد. چند دقیقه بعد دختر گفت: «تو اول رابطه‌مون همین سؤال‌ها رو</description>
<pubDate>Thu, 27 Aug 2026 20:56:32 +0330</pubDate>
<dc:creator>yadegarekhodam</dc:creator>
<guid>yadegarekhodam.blogfa.com/post/151</guid>
</item>
<item>
<title>من خود مرگم</title>
<link>https://yadegarekhodam.blogfa.com/post/150</link>
<description>مدتی بود که زندگی را زندگی کرده بودم. نه فقط روزهای سختش را؛ روزهای خوبش را هم. به این نتیجه رسیده بودم که برای من، تفاوت چندانی میان قله و دره وجود ندارد. انگار هر دو در نهایت به یک سکوت ختم می‌شدند. بعد با خودم گفتم: «اگر زندگی را تجربه کرده‌ام، چرا مرگ را تجربه نکنم؟» نه مرگِ جسم، نه پایان نفس کشیدن. می‌خواستم مرگ را مثل یک اندیشه زندگی کنم. از همان روز، هر فکری که به ذهنم می‌آمد، در نطفه قطعش می‌کردم.</description>
<pubDate>Fri, 07 Aug 2026 19:16:13 +0330</pubDate>
<dc:creator>yadegarekhodam</dc:creator>
<guid>yadegarekhodam.blogfa.com/post/150</guid>
</item>
<item>
<title>کامنت</title>
<link>https://yadegarekhodam.blogfa.com/post/149</link>
<description>گاهی بی‌هدف اینستاگرام را باز می‌کنم. نه برای دیدن عکس‌های قشنگ، نه برای خبر گرفتن از آدم‌ها. مدت‌هاست سرگرمی من چیز دیگری شده؛ می‌روم ببینم دوستانم چه چیزهایی را لایک کرده‌اند و زیر چه پست‌هایی کامنت گذاشته‌اند. انگار هر لایک، یک جمله‌ی نگفته است. هر کامنت، تکه‌ای از حال آدم‌هاست که از زیر نقاب روزمرگی بیرون افتاده. یکی که همیشه زیر پست‌های طنز می‌نویسد: «عالی بود، ترکوندی!» را می‌شناسم. اگر فقط صفحه‌اش را ببینی، فکر می‌کنی خوشحال‌ترین آدم دنیاست.</description>
<pubDate>Mon, 03 Aug 2026 18:17:58 +0330</pubDate>
<dc:creator>yadegarekhodam</dc:creator>
<guid>yadegarekhodam.blogfa.com/post/149</guid>
</item>
<item>
<title>بی اعتقادی</title>
<link>https://yadegarekhodam.blogfa.com/post/148</link>
<description>یه روزهایی بود با کلی اعتقاد ولی نمیدونم این روزها هرچی میگردم اعتقادی پیدا نمی کنم شاید اعتقاد نیاز به امید داره ، یه چشم انداز که بهت انگیزه بده بدون هدف سوار ماشین میشم راه می افتم یاد اون روزهایی می افتم که آرزوی داشتن ماشین داشتم ولی این روزها تا مجبور نشم پشت فرمون نمیشینم دیگه حوصله رانندگی ندارم ، یادمه پدرم ماشین بهم نمیداد از روی سوئيچ ماشین یکی ساخته بودم که وقتی مسافرت میرفت من با بچه محل ها سوار می شدیم و میرفتیم دور دور ، لذت ماشین سواری به</description>
<pubDate>Thu, 23 Jul 2026 21:40:13 +0330</pubDate>
<dc:creator>yadegarekhodam</dc:creator>
<guid>yadegarekhodam.blogfa.com/post/148</guid>
</item>
<item>
<title>شبی با او</title>
<link>https://yadegarekhodam.blogfa.com/post/147</link>
<description>شب از نیمه گذشته بود. دفتر، آن سکوتی را داشت که فقط بعد از رفتن آخرین آدم‌ها به وجود می‌آید؛ سکوتی که انگار نفس می‌کشد. همه رفته بودند و من هیچ عجله‌ای برای رفتن نداشتم. خودم را روی مبل انداخته بودم. چراغ‌های سالن خاموش بود و فقط آباژور گوشه اتاق روشن مانده بود. نور زردش تا وسط اتاق می‌رسید و بعد آرام در تاریکی گم می‌شد. سیگاری روشن کردم. مدت‌ها بود که دیگر از خود سیگار لذتی نمی‌بردم. چیزی که مرا نگه می‌داشت، دودش بود.</description>
<pubDate>Sun, 19 Jul 2026 08:21:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>yadegarekhodam</dc:creator>
<guid>yadegarekhodam.blogfa.com/post/147</guid>
</item>
<item>
<title>تک رفیق </title>
<link>https://yadegarekhodam.blogfa.com/post/146</link>
<description>نمی‌دونم بین رفیق‌ها و هم‌نسل‌هام، من زودتر می‌میرم یا نه. نه اینکه کسی از نسل ما نمرده باشه. یکی دوتا ناکام رفتن. خیلی‌ها هم با یه «ای بابا...» از کنارش رد شدن. حق هم دارن. زندگی برای هیچ‌کس نمی‌ایسته. ولی من هنوز گاهی دلم برای بعضی‌هایی که رفتن تنگ می‌شه. یه آرزو دارم. وقتی مردم، به هیچ‌کس خبر ندن. بذارن هرکی خودش یه روز بفهمه. هرکی فهمید، به نفر بعدی چیزی نگه. فقط دلم می‌خواد ببینم نبودنم چقدر طول می‌کشه تا خودش رو نشون بده.</description>
<pubDate>Wed, 08 Jul 2026 18:37:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>yadegarekhodam</dc:creator>
<guid>yadegarekhodam.blogfa.com/post/146</guid>
</item>
<item>
<title>زنجیر</title>
<link>https://yadegarekhodam.blogfa.com/post/145</link>
<description>اولین زنجیر را روزی به پایم بستند که به دنیا آمدم. آن روز را به یاد نمی‌آورم، اما سال‌ها بعد فهمیدم بعضی آدم‌ها برای آمدنشان انتظار کشیده می‌شود و بعضی دیگر، فقط می‌آیند؛ بی‌آنکه کسی آماده حضورشان باشد. من از دسته دوم بودم. هیچ‌وقت کسی به زبان نگفت که نباید به دنیا می‌آمدم، اما بعضی حقیقت‌ها را لازم نیست بشنوی، زندگی آن‌ها را آرام آرام در گوشت زمزمه می‌کند. آدم خانواده‌اش را انتخاب نمی‌کند. من هم نکرده بودم.</description>
<pubDate>Tue, 30 Jun 2026 10:29:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>yadegarekhodam</dc:creator>
<guid>yadegarekhodam.blogfa.com/post/145</guid>
</item>
</channel>
</rss>
